چکیده:
در نگاه عارفان و خداخواهان و خداخوانان جهان آیینه ی جمال حضرت رحمان است و همه ی موجودات ذکر جمیل حضرت حق را بر لب دارند. در این نگاه جهان آیینه ای است که همه ی موجودات بر وحدانیت خداوند گواهی می دهند و جلوه ای از قدرت خالق به شمار می روند و از این نگاه هر آنچه در زمین و آسمان است صاحب حرمت و کرامتند. در باور دینی ما مسلمانان نیز در این زمینه تأکیدات فراوانی شده است و در ادبیات فارسی ما نیز عارفان فراتر از نگاه سطحی به جهان و پدیده هایش، نگاهی عمیق و دقیق به بحث خلقت و خالق داشته اند که نمود آن را در نظم و نثر فارسی می بینیم. تذکره الاولیاء عطار یکی از این آثار ارزنده و گرانسنگ است که در ذکر احوال عارفان،اشاره های زبیا و ظریفی به پاسداشت زمین و زندگان در این اثر شده است. در این روزگار که محیط زیست به یک معضل جهانی تبدیل شده است نگاه روشن عارفان به جهان و جانداران می تواند برای همه ی ما و برای نسل فردا درس آموز باشد.
کلیدواژه: زمین ، موجودات، ادب فارسی، تذکره الاولیاء
مقدمه:
در نگاه آسمانی عارفان و در باور پاک و تابناک این خاک نشینان رسته از هر چه دام ، جهان با همه ی شکوهش سایه ای از پر سیمرغ حقیقت است که بر نگارستان خلقت افتاده است و اگر این پاکان و پارسایان که «خاک را به نظر کیمیا می کنند» جهان را با همه ی داشته هایش عاشقند به این خاطر است که این زمین را با تمامِ بودنش جلوه ای از جمال حضرت حق می دانند و در آیینه ی جهان، «جمال» او را می جویند و هر موجودی را نمود و نمادی از قدرت پروردگار می دانند.
وقتی در قرآن کریم هر آنچه در زمین و آسمانند ذکر جمیل حضرت رحمان را بر لب دارند این به خوبی راهمان می نمایاند تا این آسمان و ستارگان و کهکشان ها را، تا این خاک و آب و آفتاب را، تا این نسیم و سبزه و درخت و همه ی موجودات را عاشق شویم. بی سبب نیست اگر سعدی می سراید: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و عطار می گوید: «به صحرا شدم عشق باریده بود...»
عطار نیشابوری علاوه بر اشعارش در کتاب پرمغز «تذکره الاولیاء» این عشق و علاقه و پاسداشت حرمت زمین و موجودات را از زبان عارفان به زیبایی بیان کرده است که در روزگار پرشتاب ما که بسیاری برای نابودی زمین و محیط زیست از هم پیشی می گیرند و نابودی زمین، سوهان روح انسان های عاشق محیط زیست و زندگی شده است این کتاب که ریشه در تعالیم دینی دارد، با برخی حکایاتش می تواند برای نسل امروز و فردای ما آموزنده و راهگشا باشد.
مهربانی با طبیعت و حیوانات در اسلام:
در همه ادیان توحیدی و در باور دینی ما مسلمانان، همه ی مخلوقات صاحب حرمتند چون آفریده ی پروردگارند و در این نگاه روشن، «عالم محضر خداست». در این نگاه عمیق و دقیق که فراتر از نگاه ساده ی ما به طبیعت و خلقت است بر پاسداشت حرمت زمین و زندگان تأکید شده است چرا که تمام مخلوقات ستایشگر خداوند هستند.
آن گاه که پروردگار متعال در آیات گوناگون می فرماید:
سبح لله ما فی السموات والارض وهو العزیز الحکیم. (الحدید1)
هر چه در زمین و آسمان است همه به تسبیح و ستایش یکتا خدایی که مقتدر و حکیم است مشغولند.
و یا در سوره ی دیگری می فرماید: الم تران الله یسجد له من فی السموات ومن فی الارض والشمس والقمر والنجوم والجبال والشجر والدواب وکثیر من الناس (الحج18)
آیا مشاهده نکردی که هر چه در آسمانها و هر چه در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و درختان و جنبندگان و بسیاری از آدمیان همه (با کمال شوق) به سجده خدا (و اطاعت او) مشغولند.
الم تر ان الله یسبح له من فی السموات والارض والطیر صافات کل قد علم صلاته وتسبیحه (النور41)
آیا ندیدی که هر کس در آسمانها و زمین است تا مرغ که در هوا پر گشاید همه به تسبیح و ثنای خدا مشغولند و همه آنها صلاة و تسبیح خود بدانند.
این آیات روشن وحی همه به نیکی بیانگر این هستند که جهان و همه ی موجودات چون آفریده ی پروردگارند و ستایشگر او عزیز و صاحب حرمتند. همان باوری که مولوی در «فیه ما فیه» دارد که : «چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لا شک همه کاسه ها بر سر آب قدرت و مشیت اوست.» (مولوی، 1388 فصل 40: 143) اگر چشم جان بگشاییم و نیک نظر کنیم می بینیم که همه ی آفریده های خداوند تنها هنرشان در این جهان آشکارساختن کنز مخفی است و اگر در دین مبین اسلام بر حفظ طبیعت و حرمت موجودات تأکید شده است ریشه در این باور دیرین دارد.
علاوه بر این ذکر گل کرده بر جان جمادات و نباتات و حیوانات، در قرآن کریم از همه ی جنبندگان به نام «امت» یادشده است و این نشانگر حرمت موجودات در این کتاب آسمانی است آن گاه که خداوند می فرماید:وَ ما مِنْ دَابَّة فِي الاْرضِ وَ لا طائِر يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْء ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ؛ (انعام آیه 38) هيچ جنبنده اى در زمين نيست و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند، مگر اين كه امت هايى مانند شما هستند. ما هيچ چيز را در اين كتاب، فرو گذار نكرديم؛ سپس همگى به سوى پرودگارشان محشور مى شوند.یا در آیه ی دیگری روزی دهی به انسان و حیوان را با هم آورده است و فرموده است: وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّة لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ يَرْزُقُها وَ إِيّاكُمْ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛ (عنکبوت آیه 60) چه بسا جنبنده اى كه قدرت حمل روزى خود را ندارد، خداوند، او و شما را روزى مى دهد؛ و او شنوا و داناست.
خداوند متعال هر چند انسان را اشرف مخلوقات افریده است ولی با حرمت بخشی به همه ی موجودات انسان را نسبت به پاسداشت زمین و همه ی موجودات سفارش نموده است.
رسول مکرم اسلام نیز چنان نگاه ژرفی در این خصوص داشته اند که با نکوهش ظلم در حق پرندگان فرموده است: «در ميان اقوام گذشته، مردى لانه پرنده اى را پيدا كرده بود و هرگاه آن پرنده، جوجه دار مى شد آنها را مى گرفت و مى برد. آن پرنده (مادر) از كارى كه بر سرش مى آمد، به خداى تعالى شكايت كرد؛ خداى متعال به او الهام نمود كه اگر آن مرد برگشت، او را هلاك خواهم كرد.» (سیدی، 1385: 38)
این حدیث تابناک به روشنی بیانگر حرمت نهادن رسول به پرندگان و موجودات بوده است. آن حضرت همچنین با توصیه به مهربانی با سگ، پاسداشت موجودات را به اوج رسانده است که روایت زیر به خوبی بیانگر این نگاه پیامبر مهربانی و رحمت است. نقل شده است که «رسول رحمت (صلى الله عليه وآله) هنگامى كه با سپاه اسلام براى فتح مكه مى رفت سگى را ديد كه بر بچّه هايش زوزه مى كشيد و آنان شيرش را مى خوردند. به جُعَيْل بن سُراقه فرمود كه كنار (و جلو) آن حيوان بايستد و از او مراقبت نمايد تا مبادا سپاهيان كه از آن جا مى گذرند به او و بچّه هايش، آسيبى برسانند. » (احمدی خواه، 1385: 10)
به رغم نگاه تحقیرآمیز بسیاری از افراد و ادیان می بینیم که سگ در فرهنگ دینی ما مسلمانان تا چه حد صاحب حرمت است. دکتر اشرف زاده با ذکر داستانی از قصص الانبیاء نیشابوری در مورد سگ اصحاب کهف می آورد: «سگی بود شبان را، با ایشان می رفت. ایشان شبان را گفتند که سگ باز گردان که نیاید که به جای بانگ کند بدانند و چون ما در غاری یا در جایی شویم کسی بر سر ما بیاید، او چون آواز بیگانه شنود بانگ کند و مردم ما را دریابند. بسیار قصد زخم او کردند و سنگ و چوب از پسِ او انداختند. باز نگشت، خدای تعالی آن سگ را به سخن آورد که گفت: مرا مزنید که من همان خدای را می جویم که شما می طلبید و من او را شناخته ام. چون ایشان این سخن از آن بشنیدند بگریستند و شبان آن سگ را بر گردن نهاد...» (اشرف زاده، 1374: 241)
به منظور پرهیز از طولانی شدن موضوع صرفا به قرآن کریم و احادیثی از حضرت رسول(ص) استناد شد و از ذکر سایر موارد خودداری می شود چرا که بحث پاسداشت موجودات در باور دینی ما مسلمانان نه تنها موضوع یک مقاله حتی می تواند موضع یک کتاب باشد.
پاسداشت حرمت موجودات در ادبیات فارسی:
ادبیات ما که دیری بالابلندی و شکوهش را در ستایش سلاطین می دانست نگاهش به طبیعت یک نگاه بی روح بود و شاید تمام هنر شاعران در توصیفی خلاصه می شد که آنچه را هست زیباتر بنمایانند و کمتر نگاه عرفانی به طبیعت داشتند و راز خلقت آنها را نمی جستند. به نظر شفیعی کدکنی، « تا قرن پنجم شعر آفاقی و برونگراست و دید شاعر بر سطح اشیا جریان دارد و در ورای پرده ی طبیعت و عناصر مادی، جنبه ی عاطفی و نفسانی نمی جوید.» (شفیعی کدکنی، 1370: 317)
با پیدایش ادبیات عرفانی، شاعران و عارفان نگاهشان فراتر از آنچه دیگران می بینند عمق پیدا کرد. در نگاه عارفان همه ی موجوادت آیینه ی جمال پروردگارند و چون ذکر جمیل حضرت پروردگار را همواره بر لب دارند صاحب حرمتند و این خداستایی موجودات و هر آنچه در جهان هست سبب پیدایش ابیات و ادبیات عرفانی بالنده و تپنده ای شده است. در این نگاه درختان و طبیعت شهادت گویان وحدانیت خداوندند. شیخ محمود شبستری در گلشن راز می سراید:
درآ در وادی ایمن که ناگاه درختی گویدت «انی انا الله»
روا باشد انا الحق از درختی چرا نبود روا از نیکبختی
(شبستری،1378: 70)
یا آن گاه که عطار در نگاهی عمیق و عارفانه خدا را خورشید و جهان را سایه ی او می داند:
تو بدان کآنگه که خورشید از نقاب آشکارا کرد رخ چون آفتاب
صد هزاران سایه بر خاک او فکند پس نظر بر سایه ی پاک او فکند
سایه ی خود کرد بر عالم نثار گشت چندین مرغ هر دم آشکار
صورت مرغان عالم سر به سر سایه ی اوست، این بدان ای بی هنر
(اشرف زاده، 1382: 14)
این ابیات به نیکی بیانگر شکوه و عظمت خلقت و خالقند. «حسین نصر» نگاه نفوذ به درون معانی طبیعت را مستلزم نگاه به اعماق درونی خویش می داند و می نویسد: «بشر در طبیعت همان چیزي را می بیند که خودش هست و فقط در صورتی به درون معانی باطنی طبیعت نفوذ می کند که قادر باشد تا به اعماق درونی خویش نفوذ کند و از این که صرفاً بر حواشی وجود خویش تکیه کند دست بر دارد.» (نصر، 1383: 126)
این بهاریه ی مولوی مصداق این باور حسین نصر است. بهاریه ی مولوی نیز هم نظر با این عارفان ، جلوه ای از این وصف عارفانه است:
بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را ببین باري ببین باري تجلی صفاتی را ...
(مولوی،1358: 76)
مولوی در چند دفتر مثنوی و در ابیات مختلف این گواهی طبیعت را بر لب آورده است:
جنبش ما هر دمي خود اَشهَد است كه گواه ذوالجلال سرمد است
گردش سنگ آسيا در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوي آب
مولوی،1388: دفتر 5 ابیات 17-3316)
او طبیعت را زنده و شنوا و بینا و هوشیار می داند که نامحرمان خاموشش می پندارند:
ما سميعيم و بصيريم و هوشيم با شما نامحرمان ما خاموشيم
چون شما سوي جمادي مي رويد محرم جان جمادان چون شويد
از جمادي عالم جان ها رويد غُلغُل اجزاي عالم بشنويد
(مولوی، 1388:دفترسوم 21- 1019)
سهراب سپهری نیز این برداشت را با زبانی زیبا بیان کرده است آنگاه که می سراید: « من نمازم را وقتی می خوانم / که اذانش را باد/ گفته باشد سر گلدسته ی سرو/ من نمازم را، پی«تکبیره الاحرام» علف می خوانم/ پی قدقامت» موج/ کعبه ام بر لب آب/ کعبه ام زیر اقاقی هاست/ کعبه ام مثل نسیم/ می رود باغ به باغ/ می رود شهر به شهر/ «حجرالاسود» من روشنی باغچه است.» (سپهری،1390: 164)
این نگاه عارفانه نسبت به طبیعت و موجودات سبب شده است که هر آنچه در زمینند عزیز و صاحب حرمت باشند که در این باور باید جماد، نبات و حیوان را پاس داشت که این باور ادبیات مار را پرِ پرواز داده است تا در بین ادبیات سایر ملل، ادبیاتی سرآمد باشد این نگاه را بیشتر عارفان و شاعران پرورانده اند. هجویری هم در کشف المحجوب با ذکر روایتی آورده است:
«یافتم پیری را از محتشمان متصوّفه که از بادیه برآمد فاقه زده و رنج انقطاع کشیده به بازار کوفه اندر آمد، گنجشکی بر دست نشانده و میگفت: «از برای این گنجشگک مرا چیزی دهید.» گفتند: «ای هذا! این چه میگویی؟» گفت: «محال باشد که من گویم: مرا از بهر خدای چیزی دهید؛ از آن که به دنیا شفیع جز حقیری نتوان آورد.» این اندکی است از بسیار آنچه اندر این باب شرط است. والسّلام.» (هجویری، 1380: 470)
سعدی نیز در گلستان آورده است: «از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم...»(سعدی،1380: 83) وی علاوه بر گلستان در بوستان نیز ترحم بر سگی تشنه را این گونه پراحساس سروده است:
«یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد که داور گناهان او عفو کرد.»
(سعدی، 1389: 280)
نظامی گنجوی نیز شاعری است که دلدادگی به طبیعت و محیط زیست در اشعارش موج می زند. او درخت افکن را کم زندگانی می داند و می سراید:
«از آن جنبش که در نشو نبات است درختان را و مرغان را حیات است
درخت افکن بود کم زندگانی به درویشی کشد نخجیربانی.»
(نظامی،1381: 349)
نمونۀ زیباي این توصیف طبیعت و موجودات را نیز در ادبیات سایر ملل شاهدیم که نمونه اش شعر پلنگ از «ماریا ریلکه» است که شاعر «حبسیه اي براي یک پلنگ »می سراید:
پلنگ
میله ها ره بر نگاهش بسته اند / و نگاهش را چنان فرسوده اند / که در آن دیگر توانی
نیست./ میله، صد میله، هزاران میله می بیند / در وراي میله ها گویی جهانی نیست./
می خرامد نرم و اهلی،گامهایش استوار اما /دایره هاي خرامش تنگ، تنگِ تنگ/ همچو
رقص قدرت، اما گرد یک مرکز / که در آن عزم سترگی ایستاده منگ، منگِ منگ /
گاهی اما پرده ها از مردمکهایش/ می رود آهسته یک سو، تا خیالی در درون آید./ از
سکون خشمگین دست و پایش بگذرد، آنگاه / در میان قلب او آرام گیرد، در سکون آید
(جمالی، 1385: 33)
اینها بخشی از نگاه مثبت ادبیات ما به طبیعت و ترحم بر حیوانات بود که می تواند درسی برای فرزندان امروز و فردای این سرزمین باشد.
پاسداشت طبیعت و ترحم بر حیوانات در تذکره الاولیاء عطار
عطار با ذکر احوال عارفان در کتاب تذکره الاولیاء خویش ، توانسته است با بار عاطفی و عرفانی بالا زندگانی پر واقعه ی آنها را به خوانندگان بنمایاند. یکی از موارد مغفول مانده در این کتاب بحث پاسداشت طبیعت و حفظ محیط زیست و زندگان است که در روزگار ما می تواند درس آموز باشد. دکتر زرین کوب درباره اُلفت عارفان با طبیعت و ترحم بر حیوانات آورده است: «گریز از خلق و اُلفت با حیوانات برای عده ای از آنها مایه ی آرام بود. در حکایات بعضی مشایخ مثل ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر هم اشارتها هست به این که حیوانات رام آنها بوده اند. بعضی دیگر ترحم بر حیوانات را مهمترین تکلیف انسانی خویش می شمرده اند. شیخ احمد رفاعی حتی به سگ خنزیر هم که می رسید سلام می کرد و بسا که یک سگ گر را چرب می کرد و می شست و مواظبت می نمود.» (زرین کوب،1377: 159) که این نگاه را در زندگانی بسیاری از عرفا می بینیم که در ذیل به برخی از این موارد پرداخته می شود:
الف: پاسداشت حرمت زمین:
زمین فرش خدای است که بشر پای بر آن می نهد و باید حرمتش را عزیز دارد. خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
ا َلذی جَعَلَ لَکُم الارضَ فِراشاً وَالسماء َ بِناءً(بقره22)
آن پروردگاری که زمین را برای شما بستری گسترده و آسمان را سقفی برافراشته قرار داد...
خداوند متعال در سوره ی بقره نیز کشت و نسل را هم مرتبه با هم می آورد و مي فرمايد:
و اذا تولی سعى في الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد (قرآن كريم، بقره، 205)
و چون به قدرت و حاكميت دست يابد مي كوشد تا در زمين فساد و تباهی به بار آورد و كشت و نسل را نابود سازد و خداوند فساد را دوست ندارد.
رسول گرامی اسلام (ص) هم زمین را مادر انسان می داند و فرموده است:
تحفّظوا من الأرض فإنّها أمّکم و إنّه لیس من أحد عامل علیها خیرا أو شرّا إلّا و هی مخبره به؛
(نهج الفصاحه،1383: ۳۸۰)
حرمت زمین را بدارید که به منزله مادر شماست و هر که روى زمین کار بد یا خوبى کند، از آن خبر می دهد.
یکی از عارفان حرمت گزار به زمین بشر حافی بوده است که در احوالش آمده است:
« با او (بشر حافی) گفتند: چرا کفش در پای نکنی؟ گفت: آن روز که آشتی کردند پای برهنه بودم باز شرم دارم که کفش در پای کنم و نیز حق تعالی می گوید: زمین را بساط شما گردانیدم، بر بساط پادشاهان ادب نبود با کفش رفتن، جمعی از اصحاب خلوت چنان شدند که کلوخی به استنجاء نتوانند کرد، آبی از دهن بر زمین نتوانند انداخت که جمله درو نورا... بینند.» (تذکره الاولیاء،1385: 112)
ب: اهمیت کاشت درخت
درخت پاسدار طراوت زمین است که در شعر شاعران با شکوه تمام از آن یاد شده است. وحشی بافقی با نگاهی لبریز محبت نسبت به درخت آورده است:
ما درخت افکن نهایم آنها گروهی دیگرند با وجود صد تبر یک شاخ بی بر نشکنیم
سیاوش کسرایی نیز در شعری زیبا برای درخت می سراید:
«تو قامت بلند تمنایی ای درخت/ همواره خفته است در آغوشت آسمان/ بالایی ای درخت/ دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار/ زیبایی ای درخت...»(شاهین، 1371: 291)
بایزید بسطامی نیز در ذکر برتری شیخ ابوالحسن خرقانی بر خویش آورده است:
«نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت به زیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهداست چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس برکشیدی مریدان از وی سؤال کردند که شیخا ما هیچ بوی نمیشنویم گفت: آری که از این دیه دزدان بوی مردی میشنوم مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن بسه درجه ازمن پیش بود: بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.» (تذکره الاولیاء،1385: 573) که به نیکی و زیبایی به اهمیت درخت و کشت و زرع اشاره می کند.
ج: مهربانی با پرندگان
پرندگان شاید بی پناه ترین موجودات باشند که توان دفاع از خویش را ندارند و گاه لانه شان اسیر باد، گاه باران و توفان و آتش و گاه مورد تعرض دیگر موجودات قرار می گیرد. حضرت رسول هم بارها بر ضرورت پرهیز از اسیب رسانی به پرندگان تأکید داشته اند که در شرح حال شیخ ابوبکر واسطی در تذکره الاولیاء هم آمده است:
او می گوید:« در باغی حاضر آمدیم به مهمی دینی، مرغکی بر سر من همی پرید بر طریق غفلت از راه عبث او را بگرفتم و در دست می داشتم. مرغکی بیامد و بالای سر من بانگ می کرد صورت بستم مگر مادر شاست یا جُفت. پشیمان شدم و او را از دست خود رها کردم، اتفاق را او خود مرده بود به غایت دلتنگ گشتم و بیماری آغاز کرد، مدت یک سال در آن بیماری بماندم. یک شب مصطفی (ع) را به خواب دیدم گفتم یا رسول الله یک سال است تا نماز از قیام به قعود آورده ام و ضعیف گشته و بیماری اثری عظیم کرده است. گفت: سبب آن است که که شَکَت عُصفورٌ منکَ فی الحضرهِ گنجشکی از تو شکایت کرد عذر خواستن فایده نمی دارد.» (تذکره الاولیاء،1385: 638)
و یا در هنگام ذکر کمالات و احوال شیخ ابوبکر شبلی آورده است:
«نقلست که یک بار چند شبانروز در زیردرختی رقص میکرد ومیگفت: هوهو گفتند این چه حالتست گفت: این فاخته بر ایندرخت میگوید کوکو من نیز موافقت او را میگویم هوهو وچنین گویند تا شبلی خاموش نشد فاخته خاموش نشد.» (همان : 538)
حکایت ذوالنون مصری در مورد ترحم بر پرندگان هم خواندنی و شنیدنی است:
« ذوالنون مصری: نقلست که گفت در سفری بودم، صحرا پر برف بود و گبری را دیدم، دامن در سر افکنده و از صحرا برف می رُفت و ارزن می پاشید. ذوالنون گفت: ای دهقان چه دانه می پاشی گفت: مرغکان چینه نیابند دانه می پاشم تا این تخم برآید و خدای رحمت کند. گفتم:دانه ای که بیگانه باشد از گبری نپذیرد. گفت: اگر نپذیرد بیند آنچه می کنم. گفتم: بیند. گفت: مرا این بس باشد، پس ذوالنون گفت: چون به حج رفتم آن گبر را دیدم، عاشق آسا در طواف. گفت:یا اباالفیض دیدی که دید و پذیرفت و آن تخم ببر آمد و مرا آشنایی داد و آگاهی بخشید و به خانه ی خودم خواند؟ ذوالنون از آن سخن در شور شد. گفت:خداوندا بهشتی به مشتی ارزن به گبری چهل ساله ارزان می فروشی.» (همان: 127)
یکی از عارفان دیگر که شرح مهربانی اش با پرنده ای ذکر شده سفیان ثوری است:
« نقلست که از شفقت که او را بود، بر خلق خدا روزی در بازار مرغکی دید در قفس که فریاد می کرد و می طپید. او را بخرید و ازاد کرد. مرغکی هر شب به خانه ی سفیان آمدی، سفیان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کردی و گاه گاه بر وی می نشستی. چون سفیانی را به خاک بردند آن مرغ خود را برجنازه ی او می زد و فریاد می کرد و خلق به های های می گریستند. چون شیخ را دفن کردند مرغک خود را بر خاک می زد، تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفیانی را به شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده و آن مرغک نیز بمرد و به سفیان رسید رحمت الله علیه.»
(همان : 199)
د: مهربانی با مورچه
شرح مهربانی با مورچه از داستان قرآن و سلیمان گرفته تا ادبیات و ابیات فارسی لبریز ترحم نسبت به این جاندار است. در ذکر احوال بایزید بسطامی در مهربانی با مورچه آمده است:
«نقلست که چون از مکه می آمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود، اندکی از او به سرآمده، بر خرقه بست، چون به بسطام رسید یادش آمد خرقه بگشاد، مورچه ای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم، برخاست و ایشانر ا به همدان برد. آنجا که خانه ی ایشان بود بنهاد، تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود، الشفقه علی الخلق ا... تا بدین حد نبود.» (همان : 143)
که سعدی هم در موضوعی همانند با عطار به زبیایی این را به شعر درآورده است:
یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشهای میدوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش پراگنده گردانم از جای خویش
درون پراگندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانهکش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل
(سعدی، 1389: 288)
ه: مهربانی با سگ
سگ هر چند به علت باور دینی ما شاید در پست ترین رتبه و مرتبه است ولی در نگاه عارفان و شاعران ترحم بر این حیوان به کرات در قالب نظم و نثر آمده است.
عطار در بخش دوم الهی نامه اش آورده است:
یکی صوفی گذر میکرد ناگاه عصا را بر سگی زد در سر راه
چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پیش بوسعید آمد خروشان بخاک افتاد دل از کینه جوشان
چو دست خود بدو بنمود برخاست از آن صوفی غافل داد میخواست
بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد کسی با بیزبانی این جفا کرد
شکستی دست او تا پست افتاد چنین عاجز شد و از دست افتاد
زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر نبود از من که از سگ بود تقصیر
چو کرد او جامهٔ من نانمازی عصائی خورد از من نه ببازی
کجا سگ میگرفت آرام آنجا فغان میکرد و میزد گام آنجا
بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه که تو از هر چه کردی شادمانه
بجان من میکشم آنرا غرامت بکن حکم و میفگن با قیامت
وگر خواهی که من بدهم جوابش کنم از بهر تو اینجا عقابش
نخواهم من که خشم آلود گردی چنان خواهم که تو خشنود گردی
سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه چو دیدم جامه ی او صوفیانه
شدم ایمن کزو نبود گزندم چه دانستم که سوزد بند بندم
اگر بودی قباپوشی درین راه مرا زو احترازی بودی آنگاه
چو دیدم جامهی اهل سلامت شدم ایمن ندانستم تمامت
عقوبت گر کنی او را کنون کن وزو این جامه ی مردان برون کن
که تا از شرِّ او ایمن توان بود که از رندان ندیدم این زیان بود
بکش زو خرقه ی اهل سلامت تمامست این عقوبت تا قیامت
چو سگ را در ره او این مقامست فزونی جُستنت بر سگ حرامست
اگر تو خویش از سگ بیش دانی یقین دان کز سگی خویش دانی
(عطار،1940: 57)
عطار باز هم در الهی نامه به این مهم پرداخته است و آورده است:
پیمبر گفت بس مفسد زنی بود که در دین همچو گِل تر دامنی بود
مگر میرفت در صحرا براهی پدید آمد میان راه چاهی
سگی را دید آنجا ایستاده زبانش از تشنگی بیرون فتاده
بشفقت ترک کار خویشتن کرد ز موزه دلو و از چادر رسن کرد
کشید آبی به سگ داد و خدایش گرامی کرد در هر دو سرایش
شب معراج دیدم هچو ماهش بهشت عدن گشته جایگاهش
زنی مفسد سگی را داد آبی جزا بودش ز حق چندین ثوابی
اگر یک دل کنی آسوده یک دم ثوابش برنتابد هر دو عالم
(عطار، 1940: 375)
یکی از موارد قابل ذکر در این خصوص شرح حال ابوالقاسم نصرآبادی است که عطار به زیبایی آورده است:
«نقلست که شیخ چهل بار حج به جا آورده بر توکل مگر روزی در مکه سگی دید گرسنه و تشنه و ضعیف گشته و شیخ چیزی نداشت که به وی دهد. گفت: که می خرد چهل حج به یکتا نان؟ یکی آمد و آن چهل حج را بخرید به یکتا نان و گواه برگرفت و شیخ آن نان را به سگ داد. صاحب واقعه کار دیده آن بدید از گوشی برامد و شیخ را مشتی بزد و گفت: ای احمق پنداشتی که کار کردی که چهل حج به یک تا نان بدادی و پدرم بهشت را به دو گندم بفروخت که درین یک نان از آن هزاران دانه بیش است. شیخ چون این بشنید از خجلت گوشه ای گرفت وسر در کشید.» (تذکره الاولیاء،1385: 690)
عطار در اسرار نامه هم در پاسداشت حرمت این حیوان به زیبایی آورده است:
توکل کرده ی کار اوفتاده بجای آورد چل حج پیاده
مگر در حج آخر با خبر بود گذر کردش بخاطر این خطر زود
که چل حج پیاده کردهام من بانصافی بسی خون خوردهام من
چو دید آن عجب در خود مرد برخاست منادی کرد در مکه چپ و راست
که چل حج پیاده این ستم کار بنانی میفروشد کو خریدار
فروخت آخر بنانی و بسگ داد یکی پیر از پسش در رفت چون باد
زدش محکم قفایی و بدو گفت که ای خر این زمان چون خرفروخفت
تو گر چل حج بنانی میفروشی قوی میآیدت چندین چه جوشی
(عطار، 1388: 147)
در شرح حال معروف کرخی هم آورده اند که:
«نقلست که معروف را خالی بود که والی شهر بود، روزی به جایی خراب می گذشت. معروف را دید آنجا بنشسته و نان می خورد و سگی در پیش وی، و او یک یک لقمه در دهان خود می نهاد و یک لقمه در دهان سگ. خال گفت: شرم نمی داری که با سگ نام یک خوری؟ گفت: از شرم نان می دهم به درویش.
پس سربرآورد و مرغی از هوا بخواند، مرغ فرود آمد و بر دست وی نشست و به پر خود سر و چشم او را می پوشید. معروف گفت: هر که از خداش شرم دارد همه چیز از او شرم دارد، در حال خال خجل شد.» (تذکره الاولیاء،1385: 281)
از دیگر حکایات در این مورد شرح زندگی محمد بن علی الترمذی است:
«نقلست که در عهد او زاهدی بزرگ بود و پیوسته بر حکیم اعتراض کردی و حکیم کلبه ای داشت در همه دنیا، چون از سفر حجاز باز آمد، سگی در آن بچه نهاده بود که در نداشت. شیخ نخواست که او را بیرون کند. هشتاد بار می رفت و می آمد تا باشد که سگ به اختیار خود آن بچگان را بیرون برد. پس همان شب آن زاهد پیغمبر علیه السلام را به خواب دید که فرمود: ای فلان با کسی برابری می کنی که از برای سگی هشتاد بار مساعدت کرد. برو اگر سعادت ابدی می خواهی کمر خدمت او بر میان بند و آن زاهد ننگ داشتی از جواب سلام حکیم. بعد از آن همه عمر در خدمت شیخ به سر برد.» (همان: 457)
و: مهربانی با آهو و دیگر وحوش
آهو در ادبیات فارسی از زیبایی و جایگاه بالایی برخوردار است و گروهی چون نظامی کشتن آهو را گناهی بزرگ بر می شمارند. در ادبیات فارسی نیز به کرات از منع کشتن این حیوان زیبا سخن به میان آمده است.
نظامی در لیلی و مجنون به رهاندن آهوان توسط مجنون اشاره می کند:
میرفت سرشک ریز و رنجور انداخته دید دامی از دور
در دام فتاده آهوئی چند محکم شده دست و پای در بند
صیاد بدین طمع که خیزد خون از تن آهوان بریزد
مجنون به شفاعت اسب را راند صیاد سوار دید و درماند
گفتا که به رسم دامیاری مهمان توام بدانچه داری
دام از سر آهوان جدا کن این یک دو رمیده را رها کن
بیجان چه کنی رمیدهای را جانیست هر آفریدهای را
چشمی و سرینی اینچنین خوب بر هر دو نبشته غیر مغضوب
دل چون دهدت که بر ستیزی خون دو سه بیگنه بریزی
آن کس که نه آدمیست گرگست آهو کشی آهوئی بزرگست
چشمش نه به چشم یار ماند؟ رویش نه به نوبهار ماند؟
بگذار به حق چشم یارش بنواز به باد نوبهارش
گردن مزنش که بیوفا نیست در گردن او رسن روا نیست
(نظامی،1381: 509)
در مورد مهربانی با آهو در بین عارفان بسیار تأکید شده است که ذکر حال شیخ ابو اسحاق شهریار کازرونی یکی از آنهاست:
« نقلست که روزی مرغی بیامد و بر دست شیخ نشست، شیخ فرمود که این مرغ چون از من ایمن است بر دست من نشست و همچنین روزی آهویی بیامد و از میان مردم بگذشت تا به خدمت شیخ رسید. شیخ دست مبارک بر سرِ آهوی بمالید و گفت: قصد ما کرده است، پس خادم را فرمود تا آهو به صحرا برد و رها کرد.» (تذکره الاولیاء،1385: 671)
و ذکر شیخ ابو عبدالله محمد بن الخفیف یکی دیگر از موارد است:
«و گفت: در ابتدا خواستم که به حج روم چون به بغداد رسیدم چندان پندار در سر من بود که بدیدن جنید نرفتم چون به بادیه فروشدم رسنی و دلوی داشتم تشنه شدم چاهی دیدم که آهوئی از وی آب میخورد چون بسر چاه رفتم آب بزیر چاه رفت گفتم خداوندا عبدالله را قدر از این آهو کمتر است آوازی شنیدم که این آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود.»
(همان: 498)
و در روایتی دیگر آمده است: «شیخ ابوالخیر اقطع رحمة الله علیه از کبار مشایخ بود و از اشراف اقران و صاحب فراستی عظیم بوده و از مغرب بوده است و با ابن جلا صحبت داشته بود و سباع و آهو با او انس گرفته بوند و با شیر و اژدها هم قرینی کردی و حیوانات پیش او بسی آمدندی.»
(همان: 463)
ذکر ابوحفص حداد یکی دیگر از مراتب مهرباین با اهو است که در زیر می آید:
«نقل است که با یاران به صحرا رفته بود و سخن گفت. وقت ایشان خوش گشت. آهویی از کوه بیامد و سر برکنار نهاد. ابوحفص تپانچه بر روی خود میزد و فریاد میکرد. آهو برفت. شیخ به حال خود بازآمد. اصحاب پرسیدندکه: این چه بود؟
گفت: چون وقت ما خوش شد در خاطرم آمد که کاشکی گوسفندی بودی تا بریان کردمانی و یاران امشب پراکنده نشدندی. چون در خاطرم بگذشت آهویی بیامد.» (همان: 341)
حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما را که عطار در بخش هفتم « الهی نامه» آورده است از آن مجموعه است.
حسن یک روز رفت از بصره بیرون به پیش رابعه آمد بهامون
بسی بُز کوهی و نخچیر و آهو بگردش صف زده بودند هر سو
حسن را چون ز راهی دور دیدند ز پیش رابعه یک سر رمیدند
حسن چون دید آن در وی اثر کرد زمانی غیرتش زیر و زبر کرد
بصدق از رابعه پرسید آنگاه که از بهر چه حیوانات این راه
ز تو نگریختند از من رمیدند مگر با خود مرا نااهل دیدند
ازو پس رابعه پرسید رازی که چه خوردی تو گفتا پی پیازی
درین ساعت مرا ای پاک خاطر پیازی بود و اندک پیه حاضر
بخون دل یکی پیه آبه کردم درین دم کآمدم بیرون بخوردم
چو از وی رابعه بشنید این راز بر آورد ای عجب مردانه آواز
که خوردی پیه این مُشتی پریشان چگونه از تو نگریزند ایشان
(عطار، 1940: 120)
در تذکره الاولیاء عطار هم همین مورد در مورد رابعه آمده است:
«نقلست که یک روز رابعه به کوه رفته بود، خیلی از آهوان و نخجیران و بزان و گوران گردِ او آمده بودند و درو نظاره می کردند و بدو تفرب می نمودند، ناگاه حسن بصری پدید آمد، چون رابعه را بدید روی بدو نهاد. آن حیوانات که حسن را بدیدند، همه یکبار برفتند. رابعه خالی بماند. حسن که آن بدید متغیر شد. رابعه را بدید گفت: که ایشان از من چرا رمیدند و به تو اُنس گرفتند؟ رابعه گفت: تو امروز چه خوردی؟ گفت: اندکی پیه پیاز. گفت تو پیه ایشان خوری، چگونه از تو نگریزند؟» (تذکره الاولیاء،1385: 70)
ماجرای ابراهیم ادهم و آهو از واقعه هایی است که بر زندگی او اثرگذاشته است:
«ناگاه آهویی پدید آمد. خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند. تو مرا صید نتوانی کرد. الهذا خلقت او بهذا امرت تو را از برای این کار آفریده اند که میکنی. هیچ کار دیگری نداری.
ابراهیم گفت: آیا این چه حالی است؟
روی از آهو بگردانید. همان سخن که از آهو شنیده بود از قربوس زین آواز آمد. فزعی و خوفی درو پدید آمد و کشف زیادت گشت. چون حق تعالی خواست کار تمام کند، سدیگر بار از گوی گریبان همان آواز آمد. آن کشف اینجا به اتمام رسید، و ملکوت برو گشاده گشت.» (همان: 92)
در بین عارفان نیز بر مهربانی و انس گرفتن حیوانات با انسان تأکید شده است. در شرح زندگی به نقل از ابراهیم خواص آورده اند :
«گفت در بادیه یک روز به درختی رسیدم که آنجا آب بودی، شیری عظیم روی بمن نهاد، حکم حق را گردن نهادم چون نزدیک به من رسید می لنگید، بیاوردمش و در پیش من بخفت و می نالید. بنگریستم دست او آماس گرفته بود و خوره کرده، چوبی برگرفتم و دست او بشکافتم تا تهی شد از آنچه گردآمده بود و خرقه ای بر وی بستم و برخاست و برفت. ساعتی بود می آمد و پنجه ی خود را همی آورد و ایشان در گرد من همی گشتند و دنبال می جنبانیدند و گرده ای می آوردند و در پیش من می نهادند.» (همان: 523)
و باز به نقل از ابراهیم خواص آورده اند:
یکی گفت: کژدمی دیدم بردامن خواص همیرفت خواستم تا او را بکشم گفت: دست ازو بدار که همه چیزی را بما حاجت بود و ما را بهیچ حاجت نیست. (همان: 523)
تذکره الاولیاء عطار به زیبایی به ابعاد شخصیتی و نگاه ژرف عارفان نسبت به خلقت و موجودات پرداخته است که ریشه در باور دینی این مردم دارد. عارفان به کمال رسیدگانند که خدا را عاشقانه دوست دارند و جهان را که خلقت بِشکوه اوست عزیز می دارند و در این نگاه همه چیز صاحب حرمت و کرامت است.
نتیجه گیری:
با عنایت به آنچه ذکر شد مهربانی با طبیعت و حیوانات از تعالیم اسلام عزیز و از تأکیدات همواره بوده است. عارفان در پرتو جهان جمال حضرت دوست را می جسته اند و جهان با همه ی داشته هایش برای عارفان عزیز بوده است چرا که هر نگاره ای بر این خاک جلوه ای از خالق بوده است. این نگاه عارفانه به طبیعت در ادبیات فارسی از نمود و نماد پر رنگی برخوردار است می تواند برای جوانان و نسل امروز ما درس آموز باشد.
در روزگار ما که پاسداشت محیط زیست یک ضرورت است مطالعه ی آثار بزرگانی چون عطار می تواند برای نسل امروز و فردای ما پندآموز و لبریز حکمت و زلالی زندگی باشد. تذکره الاولیاء عطار به عنوان اثری در خور که شرح حال عارفان را روایت کرده است لبریز مهر و عطوفت نسبت به خالق و مخلوقات است که باید آن باور را در این روزگاران عزیز داشت.
منابع:
قرآن کریم
اشرف زاده ، رضا (1374)، فرهنگ نوادر لغات و ترکیبات و تعبیرات در آثار عطار نیشابوری، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی
اشرف زاده، رضا (1382) عطار و دیگران، مشهد، انتشارات دانشگاه آزاد
احمدی خواه، علی (1385)حقوق حیوان ها در سیره و سخن پیامبر اعظم ، تاریخ اسلام در آینه پژوهش، پاییز 1385 - شماره 11
جمالی، کامران (1385) ، جادوي شعر در کلام نهفته است، تهران: نشر چشمه.
عطار نیشابوری (1388)، اسرارنامه، به تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، چاپ پنجم، تهران، سخن
عطار نیشابوری (1940)، الهی نامه، تصحیح هلموت ریتر، استانبول، مطعبه معارف
عطار نیشابوری (1385)تذکره الاولیاء، چاپ پنجم،تهران، صفی علیشاه
زرین کوب، عبدالحسین (1377) ، ارزش میراث صوفیه، تهران، امیرکبیر
سپهری، سهراب (1390)، هشت کتاب، مشهد، رادکان
سعدی شیرازی (1389) بوستان ، نگارش محمدعلی ناصح، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران، صفی علیشاه
سعدی شیرازی (1383)، دامنی از گل گزیده گلستان سعدی ، انتخاب و توضیح غلامحسین یوسفی، تهران، آگاه
سیدی ، حسین (1385) ماهنامه علمی، فرهنگی، خبری معارف، شماره 41
شاهین، داریوش (1371)، راهیان شعر امروز، تهران، مدبر
شبستری، شیخ محمود (1378)، گلشن راز، به تصحیح و پیشگفتار و توضیحات دکتر حسین الهی قمشه ای، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی
شفیعی کدکنی، محمدرضا (1370)صور خیال در شعر فارسی، تهران، انتشارات آگاه
مولوی بلخی بر اساس نسخه فروزانفر (1388) فیه مافیه( و پیوست های نویافته) به تصحیح توفیق سبحانی، تهران، کتاب پارسه
مولوی بلخی (1358)، کلیات دیوان شمس ، تهران، انتشارات امیرکبیر
مولوی بلخی (1388) مثنوی معنوی، با مقدمه قدمعلی سرامی، تهران، فرهنگ و هنر
نصر، حسین (1383) انسان و طبیعت، بحران معنوی انسان متجدد، مترجم عبدالرحیم گواهی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلام
نظامی گنجوی (1381) ،خمسه نظامی، به تصحیح وحید دستگردی، تهران، آگاه
نهج الفصاحه ( ۱۳۸3) مجموع سخنان و خطبههای رسول اکرم، گردآورنده ابوالقاسم پاینده، تصحیح و تنظیم عبدالرسول پیمانی و محمدامین شریعتی، اصفهان، خاتمالانبیاء،.
هجویری، ابوالقاسم (1380) کشف المحجوب، تصحیح و. ژوکوفسکی، با مقدمه قاسم انصاری، تهران، طهوری
تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 21:19 | نویسنده : اسماعیل حسین پور |
