باران ببار...

فرهنگی ،اجتماعی و ادبی

ققنوس مانا در دل ها

اسماعیل حسین پور
باران ببار... فرهنگی ،اجتماعی و ادبی

ققنوس مانا در دل ها

برای شهید برات محمد فیضی روح‌بخش

هنوز تپه‌های دل پرتپش آبادی، هنوز نی‌های نوای اندوه بر لبِ سر برآورده از جوی فرودست روستا، آنجا که تو از چشمه‌اش سیرنوش می‌شدی؛ آنجا که تو خیره در آب جاری می‌شدی تا راهی فرودست می‌شد؛ حدیث نام تو را در گوش سبزه‌زاران "بیره زینل بیگ" نجوا می‌کنند. خانۀ کاهگلی‌تان، همان خانۀ ساده و صمیمی، همان خانۀ ابتدای آبادی بیداری، هنوز با هرم نفس‌های گرم دیروزت، سردی و سیاهی زمستان را تاب می‌آورد. نامت را بر پیشانی آن راه و روستا، بر پیشانی تپه‌های آبادی بزرگ نوشته‌اند. تو آتش شعله کشیده به سمت عرشی که از پسِ سالیان، هنوز هم برای من و ما، یک راه روشن به سمت خورشیدی.

وقتی در 5 آذر 1347، چشم بر خانۀ خاکی "بال محمد" گذاشتی؛ او از شوق بال درآورد و مادرت "عزت نساء" با لبخندهای تو جان می‌گرفت. تو بعد خواهرت، دومین فرزند خانواده بودی. چشمان زلالت، روزگار پدر و مادر را لبریز شهد و شادی کرده بود. تو "تازه برات" زندگی شان بودی. امید و تکیه گاه شان. پناه و روشنای چشمشان. هر روز که در کوچه‌های خاکی آبادی دست در دست پدر راه می‌رفتی، پدر گام‌هایش را کوچک می‌کرد تا همپای تو قدم بردارد.

وقتی پای در دبستان روستای "بیره زینل بیگ" گذاشتی؛ لبخند و مهر، پاکی و اخلاص مشق شیرین تو بود. هنوز دانش‌آموزان آن روزهای دبستان بیره، از تو خاطره‌ها دارند. از روح بزرگت، صداقتت، صفای ایلیاتی‌ات. حتی پس از آن زلزلۀ روستا ویران کرده، فکر می‌کنم تو هنوز هم قامت افراشته‌ترین فرد آبادی هستی. هنوز هم به پیشواز مهمانان می‌آیی. هنوز هم درب آن خانۀ دیروز که تو در آستانه‌اش ظاهر می‌شدی؛ بر روی ما در پل اندوهانِ دلتنگِ تو، باز است.

پاییز بود. روزی که قصد رفتن به جبهه را داشتی؛ تو را از زیر قرآن عبور دادند. برادر و خواهرانت دست در آغوشت افکنده بودند و تو یوسف عزیز آن خانواده بودی که برای دفاع از دین و میهنت، عازم می‌شدی. پدر چشم در چشم تو داشت. دو مرد در برابر هم. تو قد کشیده و استوار؛ او چشم پر اشک و امیدوار. با دیدگانی لبریز غرور و افتخار. بوی اسفند در فضا پیچیده بود. مردم روستا برای بدرقه‌ات آمده بودند. برای بدرقۀ یک رزمنده، یک قهرمان. برای بدرقۀ فرزند صادق و صمیمی آبادی.

تو سوار بر همان مینی‌بوس آبی پرخاطره، راه را پیمودی، بادقت به اطراف جاده نگاه می‌کردی. خیره در دره‌ها و تپه‌ها، خیره در سنگ و سنگ‌ریزه‌ها، خیره در خاک و علف‌های خشکیدۀ با نسیم به حرکت درآمده بودی و افتخار می‌کردی که به‌عنوان فرزندان وطن، اینجا را، این مردم و آبادی را، این جا و جاده را پشت سر می‌گذاری تا در بخشی دیگر از وطن، به یاری مرمت بشتابی و عزت وطن را در برج بلند آزادگی، پاس داری.

روزی که از بجنورد به سمت جبهه می‌رفتی را خوب به خاطر دارم. آنجا، حدفاصل چهارراه مخابرات و شهید، در آن سایه، در آن جمعۀ پراندوه، در آن پاییز و برگ‌ریز، پیرمردی نوارهای کاست می‌فروخت. صدای شهرام ناظری بود که دلت را آسمانی می‌کرد که:

اندک‌اندک جمع مستان می‌رسند... و تو چه‌قدر شیفتۀ این مرد و موسیقی‌اش بودی. چه هیجانی پیدا کردی وقتی این آهنگ را شنیدی و من که با بغضی گلوگیر، تو برادرم را با هم باید برای رفتن به جبهه مشایعت می‌کردم و چه بهنگام بود وقتی در ادامه:

دلنوازان ناز نازان در رهند... پخش می‌شد احساس می‌کردم آن دلوازان، آن گل‌عذاران از گلستان رسیده، شمایانید.

شما هر دو رفتید و من، همان دانش‌آموز دیروز، با حسرت و بغضی در گلو، بی شما روزها را سپری می‌کردم. پس از چندی نامه‌هایتان آمد. چه شوق و افتخاری داشت وقتی نامه‌تان را می‌گشودیم. بوی شما یوسف‌های دور از کنعان، توانمان می‌بخشید. گویی پیراهن معطر آن یار دور از دیار بود که رسیده بود.

پس از مدتی، خبری تلخ، دل و تنمان را لرزاند. روستا را در بهت و ماتم فروبرد. چشم‌ها را پر اشک کرد. قامت پدرت را فرو شکست و شیون مادر و برادر و خواهرانت به آسمان بلند شد. تو ناباورانه آسمانی شده بودی. مادرت، در همان بحبوحۀ جنگ و باروت خوابت را دیده بود؛ ولی بد به دلش راه نمی‌داد. می‌گفت؛ خواب است. تعبیرش این نیست. اما افسوس که آن خواب، رؤیای صادقانه بود و تو در چهارم دی 1365، بر اثر اصابت ترکش در شلمچه، آسمانی شدی و به همرزمان و یاران شهیدت پیوستی.

حالا سال‌هاست که نامت، یادت، بیرق بر فراز مزارت، روستای "بیره زینل بیگ" را آبرو بخشیده است. در آن روستا، در دل آن آبادی زلزله ویران کرده، شب‌ها چراغ نام تو است که چشم روستا را در کنار آن امام زاده روشن می‌کند. پرتو نام تو است که آن روستا را گرم و آفتابی می‌کند. در شب‌های سرد زمستان، تویی که برای آن خانه‌ها، آن خوبان خفته در کنارت، قصه ایستادگی و آزادگی را بر لب داری. تو نه‌تنها آبروی آن کوچه‌های خاکی، آبروی بیره و تکمرانِ تنها که آبروی وطن و سرزمین مایی.

حالا سال‌ها است تو رفته‌ای؛ اما خونت هنوز هم گرم است. هنوز هم تو قصۀ شیرین بر لب مردم این دیاری. هنوز هم مردم، حدیث فداکاری شما آیه‌های اخلاص را هر روز در گوش فرزندان آبادی زمزمه می‌کنند. هنوز پدر و مادرت پیراهن تو را چون یوسف بر دیده‌ها می‌کشند و چشمان کم‌فروغشان، تو را می‌جویند. نگاهشان به سمت توست؛ به سمت آن مزار، آن پرچم در اهتزاز. تو بخشی از وجودشان هستی. پاره تن آنها که به وجودت افتخار می‌کنند که برای مانایی این دیار رفتی تا خائنان بیگانه، خیمه در دامان وطن بر نیفرازند. نامت را بر جبین زمانه بزرگ می‌نویسیم و تو مشق شیرین هر شب کودکان این دیاری. نامت سبز و بالنده باد!

این یادداشت در صفحۀ 129 کتاب" اسطوره های ایثار" چاپ شده است.



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴ | 12:27 | نویسنده : اسماعیل حسین پور |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.